تبليغاتX
شب کج -

شب کج

ادبي ، فرهنگي

 

جنگل و شب کج

 

 

 

می گفت: در عصریک روز سرد، کلاغی در آسمان ابری بالای سرم چرخ خورد. آرام پائین آمد.نیزه ام را به سویش پرت کردم، اما نیزه و کلاغ به درون ابرهای غلیظ رفتند و پایین نیامدند. از پنهان شدن تنها سلاحم، به درون ابرها خیره شدم. گرسنه بودم و رویای گوشت  نیم پز شکار با آتشی که برمی افروختم، همراه با دود مست کننده ی کباب، گرفتارم کرده بود. در ابر بالای سرم سوراخی درست شد. پرنده بود که به سویم می آمد. انگار موجودی اهلی و گرسنه بر شانه ام نشست. تکه ای نان به منقار داشت و می خواست در دهانم بگذاردش. به آرامی لب هایم را برای بوسیدن گردنش نزدیک بردم، اما با وسوسه ای بی دلیل، گردنش را لای دندان هایم گرفتم. فشار دادم، تا جیغ های پرنده آرام آرام در هوا محو شد و جسدش روبروی پاهایم افتاد.

همان وقت از دوردست هیکل پهن و حیوانیِ خودم را دیدم که نیزه ای را به سویم نشان  گرفته بود و نزدیک می آمد. وقتی مقابل خودم ایستادم، چشم هایم خیس بودند. با یک دست نیزه را به چشمم چسباند و با ضربه ی فلزی سرد، شکمم را از ناف تا زیر دنده ها شکافت. دست هایم را به درختی پیر بست و پرنده را در حفره ی شکمم فرو کرد. عجولانه با الیاف درخت و پیچک هایش، پارگی را بخیه کرد. می خندید و انگار میله ای آهنی در سینه ام فرو  می کردند. نان را از زمین برداشت، در جیبش نهاد و با چشم هایی که قرمز شده بودند،     قه قهه زنان از کنارم دور شد.

شکمم باد کرده بود و چند پر سیاه و نرم از لای بخیه ها بیرون زده بودند. خون ریزی داشتم. تلاش کردم بی آن که بخیه ها پاره شوند، پرها را بیرون بکشم، اما در یک لحظه،دو بال زنده  مثل سایه ای غلیظ از شکمم بیرون آمد. زمین جاذبه اش را از دست می داد و داشتم پرواز می کردم. چون بال ها از شکمم روییده بودند در هوا طاق باز شدم. تنها می توانستم آسمان ابرآلود را نگاه کنم، پس چشم چشم کردم تا نیزه ام را لای ابرها پیدا کنم. برای آن که با درختی بلند یا  کوه ارغوانی تصادف نکنم، گاهی گردنم را کج می کردم و سطح رازآلود جنگل را نگاه می کردم. در زیر ابرهای سرد پرواز می کردم و دنبال نیزه ام می گشتم که یک دفعه نگران خودم شدم. با آن چشم های خیس کجا رفته بودم. آیا من او هستم، یا اویی که رفت من بودم؟.

به بالای خانه ام رسیدم. وحشت ناک بود. آن پایین، کسی که زخمی ام کرده بود، داشت مرا به درختی می بست. نیزه را در اندامش فرو می کرد و نعره می کشید:  پدرم بود، کلاغ پدرم بود.

سرم را به تنه ی درخت می کوبیدم. بال هایم را در هوا باز کردم و با دو دست بر سرم کوبیدم. نفسی عمیق کشیدم و فریاد کشان پایین رفتم. خودم را از موها چنگ زدم و به بالا پرواز کردم. او دو نیزه را به سویمان نشان گرفت. از صدای صفیر فولادی شان فهمیدم آن ها را پرتاب کرده است. اما همان وقت، قدش بلند و بلندتر شد تا از درخت ها آن قدر بالاتر آمد که به من و جسد سوراخ سوراخ شده ی خودم که در دست هایم مانده بود، رسید. نگاه مهربانی به بال هایم انداخت و گفت: بال های پدرم روی شکمت چه قدر قشنگ اند.

از ترس در هوا فلج شده بودم. بال ها بیرون از اراده ام در هوا تکان می خوردند.پس به سوی قبرستان، پرواز کردم. از بالای درخت ها که می گذشتم، مردی را با بال هایی براق دیدم که برجسد پرنده ای به اندازه ی طاووس لاغری ایستاده بود و داشت سیگار می کشید. نفس عمیقی کشیدم و مقابلش  فرود آمدم.

فریاد زدم: روی خانه ی من کاری داشتی؟

با تعجب، پرنده ی مرده را نشانم داد. به بال های روی شکمم خیره شد وبا لب های کج و معوجش خندید.

گفتم: اگر نروی...

هنوز حرفم تمام نشده بود که با نیزه ای به شکل منقار بلند پرنده ای فولادی به سمتم نشانه گرفت و داد کشید: قار، قار، قار، قار، قار.

در همان لحظه پرواز کردم و به سوی قبرستان بال زدم. کنار قبری کهنه و ارغوانی فرود آمدم. زمین را گود کردم. با انگشت هایم بخیه ها را چاک دادم و کلاغ زنده را بیرون کشیدم.    بال هایش را کج کردم و در گودی انداختمش. رویش خاک ریختم وبا شکمی چاک خورده و گرسنه به دنبال نیزه ام در ابرها به آسمان ارغوانی خیره شدم.

می گویند، روزی پرنده های سیاه، دخترلاغر و زیبایی را دزدیدند. لباس هایش را به منقار گرفتند و او را بر کوهی دور بردند. دریک شب طوفانی، باد بال بعضی کلاغ ها را شکست. آن ها کنار دختر پناه گرفتند و دختر زن شد. باردار شد و در یک شب بارانی، سه تخم سفید نهاد. وقتی کلاغ ها با منقارهای شان تخم ها را شکستند، سه جنین نر دیدند که قرار بود   نگاه بان پرواز کلاغ ها باشند.

سال ها بعد یکی از آن ها در عصر یک روز بهاری، نیزه ای را به سمت کلاغی که تکه نانی به منقار داشت، پرت کرد. دو نگه بان دیگر، سعی کردند از او انتقام بگیرند اما نتوانستند. هشت ماه بعد، در عصر ابری آبان ماه، کلاغ بسیار بزرگی در آسمان بالای سرش چرخ خورد. بهترین پر خود را به پایین پرت کرد. پر با شدت نیزه ای سنگین و عمودی پایین آمد. از جمجمه، مغز، سقف دهان، زبان و لثه هایش گذشت و از زیر فکش بیرون زد.    پرنده ها او را به منقار گرفتند و بالا بردند. و انگار جسد او برای همیشه در کنار نیزه اش، میان ابرها دفن است.

 

 

 

 

 

سهیل زمانی

+ نوشته شده در  دوشنبه هفدهم دی 1386ساعت 20:13  توسط سهیل زمانی  |