آری دشت آری
از پشت شيشه، ماه مانند ديگي يخ زده در آسمان معلق بود. باد سرد و ترش از لاي قاب پنجره داخل مي آمد و لامپ آويزان را تكان مي داد. اتاق نيمه روشن بود.
زن چهره اي استخواني داشت و گلبرگ هاي گل زردي كه در زلفش فرو كرده بود بر شكم برجسته اش افتاده بودند. پشت مردش نشسته بود. زير لب ترانه اي قديمي زمزمه مي كرد و با سوزن هاي فولاد و جوهر كم رنگي كه از گياهان گوشت خوار دشت گرفته بود، نقش گوسفندي را بر كمر مرد خال كوبي مي كرد.
هنگام غروب زن با لحني به يادماندني گفت: تمام شد.
آنقدر نقش خال كوبي واقعي بود كه صداي ناله ي گوسفندي اتاق را انباشت و مرد لبخند زد.
زن پرسيد: هنوز گرسنه اي؟.
در يك لحظه اشك دو چشم مرد را خيس كرد و گفت: ها.
همان طور كه عكس ها در تاريك خانه ها چاپ مي شوند، نقش گوسفند زنده زير پوست مرد ظاهر شد. كمر مرد مانند آينه اي جادويي يا صفحه ي تلويزيوني سياه سفيد شده بود. مرد چشم هايش را بسته بود و عرق و اشك با چهره اش مي آميختند و جاري مي شدند.
زن نوك سوزن را در كمر مرد فرو كرد. به آرامي پوستش را از پايين گردن تا قوس كمر شكافت و بره اي سفيد و خوني بيرون افتاد. بر پا ايستاد و پيش از آنكه مرد با چاقو زمينش بزند، با پرش هايي بلند خيز زد، شيشه را شكست و شتابان از پنجره در دشت پريد و از خانه دور شد.
زن تار موي سياهش را از سوراخ سوزن رد كرد و گريه كنان كمر مرد را بخيه زد.
مرد به سوي زن برگشت. به شكم فرو رفته اش دست ماليد و نعره كشيد: گرسنه ام.
زن انگشت هاي گره شده ي مرد را ديد كه دارند به سوي چهره اش هوا را مي شكافند و گونه ي زن شكافته شد.
مرد به سوي پنجره رفت. در دشت سه گوسفند لاغر بر دو پا بلند شده بودند و به سوي درخت هاي بلوط پيش مي رفتند. سيگار بر لب نهاد و دود را مانند بره اي معلق در هوا فوت كرد. اما زن در اتاق نبود. با لباس سياه و شكم برجسته اش داشت چهاردست و پا مي دويد و به سوي درخت هاي بلوط پيش مي رفت.
مرد پنجره را باز كرد و داد زد : كجا؟ كي برميگردي؟.
زن سرش را چرخاند و ناله كرد: بَع، بَعَعَه، بَعَعَعَه، بَعَه، بَعَعَعَه...
سه روز گذشت و زن نيامد. مرد از فرط گرسنگي قلوه سنگ بزرگي به شكم مي بست و مي خوابيد. سيگارهايش را در هوا فوت مي كرد و با چشم هايي خيس كابوس مي ديد.
شب اول خواب ديد که گوسفند هايي سياه با دندان هاي تيز و پوزه هايي گشاد از گوشه هاي پنجره سرك مي كشیدند و به خط سياه بخيه هاي كمرش خيره مي شدند. كابوس شب دوم را نتوانست به ياد بياورد. در شب سوم خواب ديد، گياه هاي دشت تا از زمين جوانه زدند، سر در خاك فرو كردند و جنين هاي لخت و زيبايي، بند ناف هاي بلندشان را در تاريكي دشت كورمال كورمال دنبال مي كردند تا به شكم مادران شان در پشت درخت هاي بلوط برگردند.
شب چهارم زن با نوزادي در آغوش به خانه بازگشت. ميان چارچوب در ايستاد، اما كوچك تر از هميشه به نظر مي رسيد.
مرد سفره ي كوچك را پهن كرد. زن نوزاد عريان را رو به روي مرد نهاد و نشست. برق حركت چاقو چشم هاي شان را تنگ كرد. آن ها پلك هاي شان را بر هم نهادند و مشغول خوردن شدند. صدای جویدن و قورت دادن غضروف و گوشت، در زیر دندان ها و لای زبان زن و مرد، هم آهنگ آن ترانه ی قدیمی بود. باد مي وزيد و ناله ي بره اي از دوردست، از پشت درخت هاي سُرمه اي شنيده مي شد.
