تبليغاتX
شب کج

شب کج

ادبي ، فرهنگي

 

داستان هایی از سهیل زمانی

+ نوشته شده در  دوشنبه هفدهم دی 1386ساعت 20:21  توسط سهیل زمانی  | 

 

جنگل و شب کج

 

 

 

می گفت: در عصریک روز سرد، کلاغی در آسمان ابری بالای سرم چرخ خورد. آرام پائین آمد.نیزه ام را به سویش پرت کردم، اما نیزه و کلاغ به درون ابرهای غلیظ رفتند و پایین نیامدند. از پنهان شدن تنها سلاحم، به درون ابرها خیره شدم. گرسنه بودم و رویای گوشت  نیم پز شکار با آتشی که برمی افروختم، همراه با دود مست کننده ی کباب، گرفتارم کرده بود. در ابر بالای سرم سوراخی درست شد. پرنده بود که به سویم می آمد. انگار موجودی اهلی و گرسنه بر شانه ام نشست. تکه ای نان به منقار داشت و می خواست در دهانم بگذاردش. به آرامی لب هایم را برای بوسیدن گردنش نزدیک بردم، اما با وسوسه ای بی دلیل، گردنش را لای دندان هایم گرفتم. فشار دادم، تا جیغ های پرنده آرام آرام در هوا محو شد و جسدش روبروی پاهایم افتاد.

همان وقت از دوردست هیکل پهن و حیوانیِ خودم را دیدم که نیزه ای را به سویم نشان  گرفته بود و نزدیک می آمد. وقتی مقابل خودم ایستادم، چشم هایم خیس بودند. با یک دست نیزه را به چشمم چسباند و با ضربه ی فلزی سرد، شکمم را از ناف تا زیر دنده ها شکافت. دست هایم را به درختی پیر بست و پرنده را در حفره ی شکمم فرو کرد. عجولانه با الیاف درخت و پیچک هایش، پارگی را بخیه کرد. می خندید و انگار میله ای آهنی در سینه ام فرو  می کردند. نان را از زمین برداشت، در جیبش نهاد و با چشم هایی که قرمز شده بودند،     قه قهه زنان از کنارم دور شد.

شکمم باد کرده بود و چند پر سیاه و نرم از لای بخیه ها بیرون زده بودند. خون ریزی داشتم. تلاش کردم بی آن که بخیه ها پاره شوند، پرها را بیرون بکشم، اما در یک لحظه،دو بال زنده  مثل سایه ای غلیظ از شکمم بیرون آمد. زمین جاذبه اش را از دست می داد و داشتم پرواز می کردم. چون بال ها از شکمم روییده بودند در هوا طاق باز شدم. تنها می توانستم آسمان ابرآلود را نگاه کنم، پس چشم چشم کردم تا نیزه ام را لای ابرها پیدا کنم. برای آن که با درختی بلند یا  کوه ارغوانی تصادف نکنم، گاهی گردنم را کج می کردم و سطح رازآلود جنگل را نگاه می کردم. در زیر ابرهای سرد پرواز می کردم و دنبال نیزه ام می گشتم که یک دفعه نگران خودم شدم. با آن چشم های خیس کجا رفته بودم. آیا من او هستم، یا اویی که رفت من بودم؟.

به بالای خانه ام رسیدم. وحشت ناک بود. آن پایین، کسی که زخمی ام کرده بود، داشت مرا به درختی می بست. نیزه را در اندامش فرو می کرد و نعره می کشید:  پدرم بود، کلاغ پدرم بود.

سرم را به تنه ی درخت می کوبیدم. بال هایم را در هوا باز کردم و با دو دست بر سرم کوبیدم. نفسی عمیق کشیدم و فریاد کشان پایین رفتم. خودم را از موها چنگ زدم و به بالا پرواز کردم. او دو نیزه را به سویمان نشان گرفت. از صدای صفیر فولادی شان فهمیدم آن ها را پرتاب کرده است. اما همان وقت، قدش بلند و بلندتر شد تا از درخت ها آن قدر بالاتر آمد که به من و جسد سوراخ سوراخ شده ی خودم که در دست هایم مانده بود، رسید. نگاه مهربانی به بال هایم انداخت و گفت: بال های پدرم روی شکمت چه قدر قشنگ اند.

از ترس در هوا فلج شده بودم. بال ها بیرون از اراده ام در هوا تکان می خوردند.پس به سوی قبرستان، پرواز کردم. از بالای درخت ها که می گذشتم، مردی را با بال هایی براق دیدم که برجسد پرنده ای به اندازه ی طاووس لاغری ایستاده بود و داشت سیگار می کشید. نفس عمیقی کشیدم و مقابلش  فرود آمدم.

فریاد زدم: روی خانه ی من کاری داشتی؟

با تعجب، پرنده ی مرده را نشانم داد. به بال های روی شکمم خیره شد وبا لب های کج و معوجش خندید.

گفتم: اگر نروی...

هنوز حرفم تمام نشده بود که با نیزه ای به شکل منقار بلند پرنده ای فولادی به سمتم نشانه گرفت و داد کشید: قار، قار، قار، قار، قار.

در همان لحظه پرواز کردم و به سوی قبرستان بال زدم. کنار قبری کهنه و ارغوانی فرود آمدم. زمین را گود کردم. با انگشت هایم بخیه ها را چاک دادم و کلاغ زنده را بیرون کشیدم.    بال هایش را کج کردم و در گودی انداختمش. رویش خاک ریختم وبا شکمی چاک خورده و گرسنه به دنبال نیزه ام در ابرها به آسمان ارغوانی خیره شدم.

می گویند، روزی پرنده های سیاه، دخترلاغر و زیبایی را دزدیدند. لباس هایش را به منقار گرفتند و او را بر کوهی دور بردند. دریک شب طوفانی، باد بال بعضی کلاغ ها را شکست. آن ها کنار دختر پناه گرفتند و دختر زن شد. باردار شد و در یک شب بارانی، سه تخم سفید نهاد. وقتی کلاغ ها با منقارهای شان تخم ها را شکستند، سه جنین نر دیدند که قرار بود   نگاه بان پرواز کلاغ ها باشند.

سال ها بعد یکی از آن ها در عصر یک روز بهاری، نیزه ای را به سمت کلاغی که تکه نانی به منقار داشت، پرت کرد. دو نگه بان دیگر، سعی کردند از او انتقام بگیرند اما نتوانستند. هشت ماه بعد، در عصر ابری آبان ماه، کلاغ بسیار بزرگی در آسمان بالای سرش چرخ خورد. بهترین پر خود را به پایین پرت کرد. پر با شدت نیزه ای سنگین و عمودی پایین آمد. از جمجمه، مغز، سقف دهان، زبان و لثه هایش گذشت و از زیر فکش بیرون زد.    پرنده ها او را به منقار گرفتند و بالا بردند. و انگار جسد او برای همیشه در کنار نیزه اش، میان ابرها دفن است.

 

 

 

 

 

سهیل زمانی

+ نوشته شده در  دوشنبه هفدهم دی 1386ساعت 20:13  توسط سهیل زمانی  | 

 

 

 

آری دشت آری

 

 

 

از پشت شيشه، ماه مانند ديگي يخ زده در آسمان معلق بود. باد سرد و ترش از لاي قاب پنجره داخل مي آمد و لامپ آويزان را تكان مي داد. اتاق نيمه روشن بود.

زن چهره اي استخواني داشت و گلبرگ هاي گل زردي كه در زلفش فرو كرده بود بر شكم برجسته اش افتاده بودند. پشت مردش نشسته بود. زير لب ترانه اي قديمي زمزمه مي كرد و با سوزن هاي فولاد و جوهر كم رنگي كه از گياهان گوشت خوار دشت گرفته بود، نقش گوسفندي را بر كمر مرد خال كوبي مي كرد.

هنگام غروب زن با لحني به يادماندني گفت: تمام شد.

آنقدر نقش خال كوبي واقعي بود كه صداي ناله ي گوسفندي اتاق را انباشت و مرد لبخند زد.

زن پرسيد: هنوز گرسنه اي؟.

در يك لحظه اشك دو چشم مرد را خيس كرد و گفت: ها.

همان طور كه عكس ها در تاريك خانه ها چاپ مي شوند، نقش گوسفند زنده زير پوست مرد ظاهر شد. كمر مرد مانند آينه اي جادويي يا صفحه ي تلويزيوني سياه سفيد شده بود. مرد  چشم هايش را بسته بود و عرق و اشك با چهره اش مي آميختند و جاري مي شدند.

زن نوك سوزن را در كمر مرد فرو كرد. به آرامي پوستش را از پايين گردن تا قوس كمر شكافت و بره اي سفيد و خوني بيرون افتاد. بر پا ايستاد و پيش از آنكه مرد با چاقو زمينش بزند، با پرش هايي بلند خيز زد، شيشه را شكست و شتابان از پنجره در دشت پريد و از خانه دور شد.

زن تار موي سياهش را از سوراخ سوزن رد كرد و گريه كنان كمر مرد را بخيه زد.

مرد به سوي زن برگشت. به شكم فرو رفته اش دست ماليد و نعره كشيد: گرسنه ام.

زن انگشت هاي گره شده ي مرد را ديد كه دارند به سوي چهره اش هوا را مي شكافند و   گونه ي زن شكافته شد.

مرد به سوي پنجره رفت. در دشت سه گوسفند لاغر بر دو پا بلند شده بودند و به سوي   درخت هاي بلوط پيش مي رفتند. سيگار بر لب نهاد و دود را مانند بره اي معلق در هوا فوت كرد. اما زن در اتاق نبود. با لباس سياه و شكم برجسته اش داشت چهاردست و پا      مي دويد و به سوي درخت هاي بلوط پيش مي رفت.

مرد پنجره را باز كرد و داد زد : كجا؟ كي برميگردي؟.

زن سرش را چرخاند و ناله كرد: بَع، بَعَعَه، بَعَعَعَه،  بَعَه، بَعَعَعَه...

سه روز گذشت و زن نيامد. مرد از فرط گرسنگي قلوه سنگ بزرگي به شكم مي بست و    مي خوابيد. سيگارهايش را در هوا فوت مي كرد و با چشم هايي خيس كابوس مي ديد.

شب اول خواب ديد که گوسفند هايي سياه با دندان هاي تيز و پوزه هايي گشاد از گوشه هاي پنجره سرك مي كشیدند و به خط سياه بخيه هاي كمرش خيره مي شدند. كابوس شب دوم را نتوانست به ياد بياورد. در شب سوم خواب ديد، گياه هاي دشت تا از زمين جوانه زدند، سر در خاك فرو كردند و جنين هاي لخت و زيبايي، بند ناف هاي بلندشان را در تاريكي دشت كورمال كورمال دنبال مي كردند تا به شكم مادران شان در پشت درخت هاي بلوط برگردند.

شب چهارم زن با نوزادي در آغوش به خانه بازگشت. ميان چارچوب در ايستاد، اما كوچك تر از هميشه به نظر مي رسيد.

مرد سفره ي كوچك را پهن كرد. زن نوزاد عريان را رو به روي مرد نهاد و نشست. برق حركت چاقو چشم هاي شان را تنگ كرد. آن ها پلك هاي شان را بر هم نهادند و مشغول خوردن شدند. صدای جویدن و قورت دادن غضروف و گوشت، در زیر دندان ها و لای زبان زن و مرد، هم آهنگ آن ترانه ی قدیمی بود. باد مي وزيد و ناله ي بره اي از دوردست، از پشت درخت هاي سُرمه اي شنيده مي شد.                             

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه هفدهم دی 1386ساعت 20:6  توسط سهیل زمانی  |